روزگار اما وفا با ما نداشت!


طاقت خوشبختي ما را نداشت !


پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت!


بي گمان از مرگ ما پروا نداشت!


آخر اين قصه هجران بودو بس!


حصرت و رنج فراوان بودو بس !


يار ما را از جدايي غم نبود!


در سرش مجنون عاشق کم نبود !


بر سر پيمان خود محکم نبود!


سهم من از عشق جز ماتم نبود!


با من ديوانه پيمان ساده بست!


ساده هم آن عهد و پيمان را شکست!


بي خبر پيمان ياري را گسست!


اين خبر ناگه پشتم را شکست!


آن کبوتر عاقبت از بند رست!


رفت و با دلدار ديگر عهد بست!


از غمش با دودو دم همدم شدم!


باده نوش غصه او من شدم!


مست و مخمور و خراب از غم شدم!


ذره ، ذره آب گشتم ! کم شدم!


عشق من از من گذشتي خوش گذر!


بعد از اين حتي تو اسمم را نبر!


آخر اين يکبار از من بشنو پند!


بر منو بر روزگارم دل نبند!


گرچه آب رفته باز آيد به رود!


ماهي بيچاره اما مرده بود!


بعد از اين هم آشيانت هر که هست!






باش با او ، ياد تو ما را بس است........!