آرزوی موفقیت برای همه ی دوستان عزیزم دارم
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

زمانی میرسد که رنج مثل یک تخته سنگ روی قلبمان سنگینی می کند.وقتی امیدهایمان پیش از خودمان ازدست بروند،آن وقت دیگر برای خودمان زندگی نمی کنیم.به همان اندازه برای تماشای گلی ،بوی عطری یا رهگذری در خیابان زندگی می کنیم که برای آدمهایی که دوست داریم یا برای تمایلات شخصی مان.ما سرگردانیم.

من آویزانم
از تنها ریسمان هزار گره خورده ی اعتمادم
و چیزی دارد آرام آرام
در لایه های ذهنم نفوذ میکند
ومانند
موریانه ای
ذرات هستی ام را می کاهد

فریادم را خاموش می خواهند
و احساسم را مرده
احساسم به مانند زلال آب جویباری گردیده که کودکی برای بازی، نه برای
کنجکاوی مشتی خاک به درونش می ریزد
احساسم را این چنین می بینند و این چنین می خواهند
چه باید کرد، چه، چه؟؟؟؟؟!!!!!!!

آن کوپه ی تهی منم ،آری که میروم خالی تر از همیشه و در انتظار تو.......
دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و
رویاهای سپیدم را ویران می کند

من عشق را درتو
تو را در دل
دلم را موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش ، خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

|
عشق یعنی......... |
|
عشق یعنی رازقی ، عشق یعنی مست گشتن از شمیم عشق یعنی آفتاب بی غروب عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ عشق یعنی آرزو ، یعنی امید عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید عشق یعنی غوطه خوردن بین موج عشق یعنی رد شدن از مرز اوج عشق یعنی از سپیده تا سحر عشق یعنی پا نهادن در خطر عشق یعنی لحظه دیدار یار عشق یعنی دست در دست نگار عشق یعنی رقص آب و آینه عشق یعنی عقل شد مدهوش تو عشق یعنی مست در آغوش تو عشق یعنی لب به لب انداختن عشق یعنی جامه را انداختن عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار عشق یعنی اشتیاق و اضطراب عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه عشق یعنی یادگاری ، خاطره عشق یعنی با خدا همدم شدن عشق یعنی جام لبریز از شراب عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب عشق یعنی خواستن ، له له زدن عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن عشق یعنی سالهای عمر سخت عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ عشق یعنی با "خدایا" ساختن عشق یعنی چون همیشه "باختن"
|
منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟منتظرت بمونم ؟!؟؟!!!؟
ای خدااا
کمکم کن
من طاقت ندارم
این چه دردیه
اگه کسی صدامو می شنوه
کمک کنه
چرا هیچ کس نیست
پیوسته دلم دم از رضای تو زند
جان در تن من نفس برای تو زن
اگر بر سر خاک من گیاهی روید
از هر برگی بوی وفای تو زند
دور از تو مرا در این شهر همنفسی نیست
فریاد کنم چرا فریاد رسی نیست
رفیقان یک بیک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج و ویرانی پل پرواز من بودند
شمع دوران توام بیهوده خاموشم مکن
از کنارم می گذری اما فراموشم مکن
بخون عزیزم:
تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.
مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟
فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ، بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش امده
تواين عشق ورفاقت نداشتي توصداقت
همون عهدي که بستي خودت اونوشکستي
عجب حوصله داري که بازم گله داري
ولي اي گل نازم همينه همه رازم فداي توشدم
من نگفتم که فداشو فقط گفتم عزيزم توياردل ما شو
توهم رفتي زپيشم زدي تيشه به ريشه ام
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
همه ی تاروپوداحساس من به لطافت دستان تو
گره ها خوردو شد فرشی از عواطف زیر پاها ی تو
لگد مال کردی چه مغرورانه این فرش عشقم
انگار پا نهادی روی نرگسهای قلبم با بردی همه عشق وجودم
با آن همه بی وفایی هایت باز دلم می سوزد از برایت
چون اینکه تو بی کس شدی و تنها تنهایی است برایت
من نباشم مثل تو چون که دارم مثل غم همدم هر روز هر شب
ندارد مثل تو بی وفایی آخر هر شب سر می زند آری همان غم
سعید
تا آن زمان که اینجا نبودی گل معنای زیبایی نداشت
آسمان تاریک بودو ذره ای روشن و نوری نداشت
هر آن که ظاهر می شدی ماه مهتاب زیبایی نداشت
تا پا بر زمین مگذاشته بودی گل رخصت سر بر در آوردن نداشت
تا آ ن زمان تو ما را امتحان نکردی عاشقی درس و تدریسی نداشت
تا آن دم که همراه تو بودم دلم هم آرام وآرامش نداشت
آری تو آنی که بی تو هر دو عالم هیچ معنایی نداشت
سعید
یاد آن روزها
زندگی گذری است از لحظه های شیرین گذری است از جوانی ها و کودکی ها
چه ایامی بودند آن روزها دیدن هم در گیرودار آن روزها
همه رفتند و تنها ماندیم تنها خاطرات ماندند از ان روزها
درس اموخت زندگی بر ما افسوس که نیست برگشتی به ان روزها
زین هار نگردی عاشق اندر این روزها چون کنون اندوهی است یاد از ان روزها
مستی و دیوانگی بود ما را جمله کار بودیم عاشق دلداره قسمی زآواره ها
خواهم باز همی باشم عاشق آخر شورو حالی است این احوالها
اوج غم بود ما را اندر ان روزها که می گفت نباشد ما را با شما احوالها
سیه شد بر دیدگان آن روزها گویی شب بود و بی ستاره بود آسمانها
گفتم این سخنها در آن تاریکی ها که باشد تا تو را ز این یادگارها
پس مشو عاشق مشو دیوانه این روزها چون نباشد بر تو طاقت آن تاریک ها
گر تو داری تاب آن روزها حرفی ندارم ای عزیز باش همچو ماهیها
هر چند که کاخهامان شد همچو کوخها باز خواهم تو را از دل همچو آن روزها

اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گیجه یاری گج گلمه ده دیر یاریینه اولموش گیجه یاری
عشقین کی قراریندا وفا اولمیا جاقمیش بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری؟
سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی سینه مده اورک وارساکسیب قیردی داماری
ریشخندله قیر جاندی سحر سویله دی:دورما جان قور خوسیوار عشقین اوتوزدون بوقماری×
اولدوم قرهگون آیریلا لی اوساری تیلدن بو نجا قره گونلر دی ایدن رنگیمی ساری

سیل – سوپوردن باش آچار کن اوت – اوجاغ ایله میسن
"سعید" ین عکسینی گوردوم نه گوزل اوغلاندی؟ ![]()

گر که خواهی من شوم قربانیت نیست حرفی چون که باشم عاشقت
عاشقی گر باشد گنه ای عزیز کن مجازاتم چون که باشم دیوانه ات
گر بودی و می دیدی ام اندر این شب دانسته باشی که باشم دیوانه ات هم عاشقت
بر آن سرا خواهم همی رفت نیست هراسی چون که باشم همچنان من عاشقت
گر شود سنگین این سیاهی عیبی ندارد من روم تا بینی که باشم آواره ات
چهره بر خاک نهم امشب گر بخواهی تو از من این عاریت
هر کاری تانستی تو کردی تا نباشد بر من وصال و من نباشم عاشقت
سعید.د
راد مردان دل دادگان این عاشقان افسون شوند از دیدن گل رخان
گل رخ تویی زیبا تویی روحم تویی کن مرا افسون تا که باشم چون گل رخان
سعید.د
گر که بینی باشدم عشق تو را منگر که باشد در بطالت این عشق را
گر کرده باشی جمله ای تو نا صواب غم مخور من که هستم تاوان دهم این نا صواب
سعید.د
اثر همچون عسل
مس شود زر چون که باشد کیمیای عشق آن را اثر
دریغ مدار این تحفه را از من چون که من باشم عاشقت وین کند بر من اثر
واندر این عا لم خاکی عجبم آید گر تو باشی و بر من نباشد عشقت اثر
خواهی که من نباشم عاشقت نتوانم این را چون ندارد این سخن بر من اثر
این سخنها ست بر من حاصل عشقت چون کرده است عشقت بر من بسیار اثر
نیست گناهی تو را خود مقصرم که دادم خود را زعشقت اثر
گرداند مرا مجنون نگاه معصومت آن عشوه هایت وان سخنان همچون عسل
فدای خالق که خلق کرد تو را جای دارد اندیشه کردن به این اثر
حسادت کنم بر تو ای جانان چون که دارد این چنین عشقت اثر
نداشتی کاش بر من هیچ التفات تا موثر نگردم این چنین من زین اثر
آخر عاشقم دیوانه ام دل داده ام بر من گذار هر چه می توانی زین اثر
غم عشق است چاره ام این را تو گفتی ای لاله رو
جز این گر داشته باشم چاره ای گو تو آن راعزیزم ای لاله رو
سعید.د سعید.د
ار نگریم تو را این بدان
چو نباشد سوی چشمانم کی بینم تو را
پس نگریم هر گز برایت
چون که خواهم بینم باز تو را
سعید .د
ساقیم ده مرا یک پیمانه زا ن همان جام فرزانه
تا شوم مست و روم مستانه زین دیار بی وفا آواره
سعید.د
یار هریره منلنگتدی اجل گلجک اونلان گتدی
دایان گلیم یولاسالیم خوش گونومده سنلن گتدی
خزان گلدی گول آپاردی پانمیشدیم من
کول اولموشدوم یل ده گلدی گول آپاردی
منو ببخش اگه زيادي عاشقت شدم